آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
من خستمه !!!!!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

 

ساعت ۴ بعد از ظهر ! 

وقتی می رسم خونه خستمه ! بهم ریختگی اتاق به حدیه که باید برای وارد شدن بهش دنباله جای پا بگردی اما بی توجه بهش جای پامو پیدا می کنم لباس عوض می کنم !‌چون فکر می کردن مثله همیشه ناهار دانشگاهم برام ناهار نذاشتن یه تخم مرغ می پزم و با ترشی بادمجان شکم پر و یه فکر مشغول شروع می کنم به خوردن !تند تند می خورم تا زود بلند شم برم نماز بخونم و بخوابم !   

نماز می خونم و می رم تو اتاق جای پا پیدا می کنم به سمت تخت و هر چی که روی تخته را آروم می ریزم پایین و به خودم می گم وقتی بیدار شدم اول  اتاق مرتب می کنم !!  

یادم می یاد موبایلم روی میزه ! می رم به سمت میز تا ساعت موبایلو تنظیم کنم واسه ۷ شب که می بینم دایی میس زده !  می رم  طبقه اشون ببینم چیکار داره ؟ که بحث سیستم و کار و مقاله و ........  

بهش می گم من خستمه !‌می خوام برم بخوابم !‌می گه برو چای درست کن بعد برو بخواب ! باز می گم خستمه !!!‌خودش می ره درست می کنه !!!من می شینم پا سیستمش با بی حوصلگی یکم کارهایی که ازم خواسته را انجام می دم ! بر می گرده ! حرفمون گل می ندازه !اینبار بی اینکه به من رو بندازه پا می شه می ره چایی می یاره ! دو تا لیوانی با نبات !!! چایی را می خورم !‌بهونه می یارم  می گم سیستمت با من راه نمی یاد !‌می گه خوب بریم پایین !
می گم اتاق نامرتبه ! می گه آهان !‌نمی شه با سیستمت کار کرد !‌می گم تو بیا بشین پا سیستم من می خوابم !‌خستمه !!!!
می یایم پایین ! به نتیجه نمی رسیم !‌زورا زور می گه بیا با هم بریم کافی نت !!!مقاومت نمی کنم و لباس می پوشم و می رم !بی خیاله خواب می شم ! 

کلی تو راه می حرفیم !از همه چی !همه کس !!!  

بر می گردیم خونه می رم تو اتاقش واسه ادامه ی حرفها .مادربزگم به جمعمون اضافه می شه و کلی از خاطرات می گه !شیر و بیسکوییت و کیک می خوریم و موقع اومدن پایین دایی یه فیلم بهم می ده به اسم جاده ی روابط !!!!! 

بهش می گم از  if only  هم خوشم اومد ! فیلم را  می گیرم و می یام پایین ! اتاق همچنان بهم ریخته است ! می یام تو اتاق ! سیستم را روشن می کنم بی توجه به نامرتبی اتاق فیلمو می ذارم می شینم پای فیلم !!!!
تو هر دو فیلم با دو موضوع متفاوت من نیمه های خودمو دیدم و کلی درس از هر دو گرفتم !!!!! 

تمام مدت فیلم به فکر این بودم که حتما این کلمات را یه جا یادداشت کنم : 

 

 

من در مسیر یک رابطه گم شدم و همانند کودکی ترسیده و رنگ پریده با نگاهی التماس گرانه به دنباله یک نشانه  مات و بی توجه ام ! من به دنباله یه جای امن یه نگاه آشنا تمام مسیر ها را کوچه به کوچه طی می کنم .گاهی برای اینکه بیشتر گم نشم بر می گردم سر نقطه ی اول و جای اوله گم شدنم و دوباره کابوس تکرار و تکرار می شه ! 

من از نگاه های بیگانه می ترسم ! من از هر نگاهی می ترسم . همه ی شهر همه ی خیابون ها همه ی قشنگی مغازه ها واسه من دلهره آوره ! چرا که من گم شدم !!!!!!  

من گم شدم !
من گم شدم !!!! 

 

 

فیلم تموم می شه !!!! همه ی ما رویاهایی را دنبال می کنیم و هستند کسانی که مانع رویاهای ما هستند !!! بعضی اتفاقها ما را به رویایی می رسونه که همیشه خوابش را می دیدم و بعد کابوس !!!!! 

عشق ! احترام متقابل ! افسردگی ! فرار !تولد ! بچه ! مرگ !!!! خودکشی !!!!!!!!! 

فیلم با یه حس همدردی و یه منطق که همیشه تو روابط همه به یه اندازه مقصرند تموم می شه !!!!!
فیلم تموم می شه و من بر می گردم به همون اتاق شلوغ و درهم خودم ! پا می شم از سیستم می رم نماز می خونم و بعد  جلوی آینه به خودی زل می زنم که داره رویاشو دنبال می کنه !!! 

یاده این چند وقت می یوفتم ! یاده کسانی که یه روزی التماسشون می کردم بیاین یه کار بزرگ شروع کنیم و به من و رویاهام می خندیدند و حالا امروز که این رویاها یه قدم  به واقعیت نزدیک تر شده و داره رنگ واقعیت می گیره دیگه واسشون خنده دار نیست ! منم نامردم که اجازه نمی دم دوستانم منو تو این کار همراهی کنم !!!!!
خودخواهی ولی دوست ندارم کسانی تو رویام همراهیم کنند که رویای منو نداشته اند و به نظرشون مسخره و خنده دار بوده ! 

دلم نمی خواد کسایی اسمشون همراه رویای من باشه که تا فهمیدن این رویا شاید(اونم شاید !!!!) به موفقیت برسه و خیلی خیلی مهم بشه حالا خواهان همراهین !!!!!! 

دلم می خواد کسانی همراهیم کنند که رویاشون مثله من باشه و با عشق و فکر و با هدف دنباله روی رویام باشن !!!!!!!!!! 

امروز خستمه !
خوابم می یاد !!!!
حالا واقعا دلم می خواد برم بخوابم !!  

هنوز هم اتاق در هم و بهم ریخته است !!!!!!!!!!!

دلم از همه ی این شهر از همه ی مردمش گیره !!!!!دلم هوای یه جای دیگه را داره !
هوای این شهر واسم سنگین شده  !

بخت داشتنم عقل می خواد !!!!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388

روزی روزگاری مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. 

 پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟" مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. 

 او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد کجا می روی ؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" کشاورز گفت : "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟"  

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ. شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به کجا می روی ؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"  

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد. جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که در را ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!" و مرد با بختی بیدار باز گشت... 

 به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد. و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد." شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم." مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!" و رفت... به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست." کشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد." مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!" و رفت... سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!" 

  گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.  

--------------------------------------------------------- 

به قوله بابام عقل که نباشه هیچی نیس !!!!!!!!!!!! همینه دیگه !!!

م!ن!  چاپ
تاریخ : جمعه 25 دی ماه سال 1388

دوباره منم !
منی که نمی دونم هست یا ادای بودن در می یاره !
منم !منی که این روزها فامیلم به اشتباه خوانده می شود  فامیلی که از سادگی محال ممکن بود اشتباه تلفظ شود ! !دلم به اشتباه به غارت برده می شود  ! دلی که حصار سنگی داشت!  و نگاهم به اشتباه در نگاه کسانی گره می خورد که روزی ازشان می ترسیدم ! 

این منم ! که الان با تمام کابوس های رنگ گرفته به واقعیت در حال ستیزم  !منی که هر لحظه  ی این روزها در ذهن تکرار می کنم ! نه ! نه ! نه ! تو رو خدا نه !  

منم با یک دنیا ترس ناشناخته !!!!! 

وای نه !!! 

من این روزها داغونم ! واقعا واقعا واقعا نیازمند شدید یه دوستم که نه نصیحت کنه نه از تجربیاتش واسم بگه فقط بشنوه و صبورم باشه تاییدم کنه !خوبی ها و اخلاق های خوب و نقاط مثبت شخصیتم را به هم یاد آوری کنه !یه دوست که بفهمه من چه مرگیمه !بفهمه داغونم و بفهمه من چی نیاز دارم بشنوم همونها را بهم بگه ! 

 

یه دوست که نذاره بد بشم ! نذاره اشفته بمونم ! آشفته تر بشم !
  

پریشب خواب دیدم بچه دار شدم !وقتی به دنیاش اوردم می خواستن ازم جداش کنن ! چقدر گریه کردم و تو آغوشم فشردمش و بوسیدمش !التماس می کردم بچمو ازم جدا نکنین  !خیلی ناز بود !خیلی خیلی ناز و لوپولو !کوپولچی مامان بود !تمام دیروز چهره اش و معصومیتش و لوپهای کوچولوش و لب نقلیش جلو چشممه ! یه لحظه از فکرم نمی ره !  

دلم هواشو داره !!!!! دل تنگشم ! نی نی ی ناز نازی خودم !  

 

چقدر ناز نازی بود !خوشگلم  .فدای چشمای خوابش !صورت معصومش !  

دیروز اینقدر درگیر این خواب بودم  که یه لحظه آرزو کردم کاش واقعا مامان بودم و نی نی داشتم ! حتی رفتم تو فکر در آمدم را بی خیالش بشم و برم یه بچه از بهزیستی بگیرم سرپرستش بشم ! بشم مامان (البته اینها جنبه های احساسی ماجرا بودا بعد که عاقلانه بهش فکر کردم اصلا امکان پذیر نبود همچین فکری !چون یه جورایی جهشی و لحظه ایی بود فکرم !!! لحظه ی مادرانه !  ) !بعد که فکرشو کردم پشیمون شدم ! من الان پس خودم هم بر نمی یام .کار و درس و طرح و  پروژه و فوق !!!!!بعد این طفله معصوم را چیکارش می کردم ؟ این طفلی که مراقبت لحظه به لحظه می خواد .شبانه روز توجه می خواد .دلم خوشه واسه خودم ! ولی اگه نی نی داشتم می شد سنگ صبورم ! همون نگاه معصومش همون احساس خالصانه که بدون ترس از سو استفاده راحت می تونستم نسبت بهش بروز بدم ! همین که تو آغوشم حسش می کردم همین که با اطمینان تنها ماله خودم بود خوده خودم  !!!!از هزار تا دلخوشی واسم بهتر بود !(واسه شو شو که گفتم  گفت باید قبله این اول آرزو بابا بچه را بهش برسی  بعد  که رسیدی برو سراغ بچه ! کلی خندیدم ! آخه تو همه این رویاهام از بابا ی بچه و حضورش  خبری نبود  اصلا بهش فکر نکرده بودم !!! حتی بچه پرورشگاه را فکری واسه باباش نداشتم !!!!!خیلی باحالم !!!!!) 

خلاصه اینکه از این فکرا پشیمون شدیم وتنها با رویای اون طفله معصوم  کیفور می شویم !  

 

تازگی ها یه جوری دیگه ایی شدم!بد شدم !عصبی شدم !زود رنج شدم !از همه می ترسم ! از خودم می ترسم !از کار می ترسم ! از شکست می ترسم ! می ترسم از زمین خوردن ! نمی دونم چرا ! منی که از شکست هیچ ترسی نداشتم ! حالا از زمین خوردن می ترسم ! از شکست می ترسم !به همه به دیده توطئه گر نگاه می کنم !همه چی را پیچیده می بینم ! احساس می کنم یه نقشه ی بر اندازی مخملین در حال اجرا است ! همه هم بازیگران این نقشه اند و قربانی اش هم منم !!!!(ببین چه حاله زاری دارم من !!!!!!! من که می گم حالم خوب نیست !!!!) 

 

توقع همه به خاطر کارها و طرح های اخیر که من جز مهره های اصلیش بودم رفته بالا ! واسه همه شناخته شدم ! معروف شدم و رفتم زیر ذره بین همه ! از اساتید و دانشجو گرفته تا حراست و خدمه دانشگاه !  

و من یه روزی آرزوی شهرت کردم ولی حالا می ترسم !از این شناخته شدن می ترسم !من اونقدر بزرگ نیستم که بزرگم کردند و ازم توقع دارند ! 

مثلا امتحان پریروز را همه خراب کردند ! خرابه خرابه !!!!!! استاد فرمودند همه خراب کردند و فقط یک 17 داشتیم و یه دو تا 15  که یادم نیست کیا هستن  و بقیه هم 2 ! 3 ! 7! بعد روشو برگردونده سمت من جلو این همه دانشجو منو با اسم صدا می زنه می گه تو چرا خراب کردی !!!!! چرا 11 شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم هاج و واج ! گفتم نمی دونم ! 

 ولی  بعدش یهو دنیام رو سرم خراب شد !!!!! 

یهو ذهنم رفت سمت اینکه این ترم که این همه فعالیت مازاد درسی داشتیم و سر کلاس مشاعره علمی با استاد راه می انداختیم !تو همه اش یه چورایی منه فلک زده ی از همه جا بی خبر سرشناس بودم ! حالا همه چشم باز کردن ببینن این ترم معدلم چند می شه!!!!! عجب بد شانسیم من ! همین ترمی که من کلی ذهنم مشغوله و سر امتحان چیزهایی که بلدم هم قاطی می کنم و نصفه نیمه یادم می یاد  !!!! ترم های پیش بیشتر از این ترم کار می کردم ! اما بیرون از دانشگاه و کسی نمی دونست ! معدلم که خوب می شد کسی نمی فهمید !حالا این ترم همه می خواند ببینن ! این خانوم پر مدعا یی که همه جا هست و از همه چی سر در می یاره و واسه همه هم رئیسه چند مرده حلاجه  !!!!!!!!و منم که دارم یک به یک گل می کارم !!!!!انگار طلسم شدم !!!!! با این فکر مشغول که هیچ جوره متمرکز نمی شه ! 

سرشناس و شناخته شدن همین بدی ها را داره !
ببین چه وضعی دارم من ! 

داشتم دنباله استاد.ص. می گشتم ! راهرو به راهرو و اتاق به اتاق ! تا رسیدم به راهروهای آزمایشگاه ! استاد ر تا دیدم گفت خانوم... دوباره چه نقشه ایی کشیدی قراره کجا را بهم بریزی ؟این طرفها پیدات شده ؟ 

گفتم من ؟ استاد هیچ نقشه ایی ! کجا را مگه بهم ریختم که این جوری می گین؟  

گفت کجا را بهم نریختی هر جا پاتو می ذاری باید منتظره یه ماجرا جدید و کلی اتفاق بود !هر وقت تو را دیدم یه جا از فرداش حرف کارهای شماها و اسم تو  بوده !!!!!  نظم دانشگاه را ریختی بهم !!!! 

خندیدم و گفتم اما الان دنباله استادم نمره ام را ببینم !ببخشین و جیم شدم !!!!!  

 

می دونی ترسه دیگم اینه که نکنه اشتباه کنم نکنه مسیر زندگی و هدفهام اشتباه بشه  !نکنه دارم می رم بیراهه !نکنه این سرشناس شدنم مغرورم کنه !احساسه دانایی کنم و با این دو احساس مخرب زمین بخورم و دیگه بلند نشم !!!!! 

میترسم نتونم افتادگی پیشه کنم  و .... 

وای خدا !تو فقط می تونی از این احساس های مخرب حفظم کنی !حفظم کن و اجازه نده بد بشم !حقیر بشم !!! و در نظرم کارهای به این کوچیکی و به این معمولی بزرگ و بزرگی واسم بیاره ! 

خدایا حفظم کن !منه حقیر از خودم می ترسم !می ترسم بی جنبه باشم وشخصیتمو با این کارها خراب کنم !  می ترسم عوش بشم و بشم عوضی !(وای نه ! خدا نکنه )

نمی خوام  ساده ایی باشم که خدا ترسید شاخش بده !!!! 

کمکم کن مارجانیکا !  

 

 

می دونی تازگی ها به همه چی فرک می کنم ! به اینکه چه جوری یه غذا را متفاوت تر و خوشمزه تر پخت ! به اینکه چه توقعی باید از هر کسی داشت و ه ر کسی نقشش تو زندگیت چیه و چه جوری باید نقش ها را تقسیم کرد !
به همسر و کسی هم که دوست دارم کنارم باشه این روزها فکر بیشتر می کنم (اونم فقط وابسته به شرایط الانم و اینکه مجبورم فکر کنم !چون مجبورم تصمیم بگیرم !) 

 

قبل تر ها کسی را می خواستم مثله کوه !یه دیوار کنارم باشه !اون کار کنه !منم کار کنم !من بهش تکیه کنم ! شونه اش جای سرم باشه ! و فقط کنارم باشه و خوب باشه و منطقی و یه سری خصوصیات ایده ال دیگه که قبلا تو پست های قبلی بهش اشاره کردم !!!! 

اما حالا نه دیوار می خوام نه کوه !یه انسان می خوام !به معنای دقیق کلمه !یه آدم !سرشار از احساس های جور واجور متعادل !موقع خوشی خوش !موقع ناراحتی ناراحت !موقع احساسی حساس  و موقع منطق منطقی !یه آدم که آدم قوی باشه اما احساسات واسش مهم باشه احساس داشته باشه !یه آدم که شرف داشته باشه ایمان داشته باشه !پشتکار داشته باشه از نظر کاری موفق باشه یا توانایی موفقیت داشته باشه اما از نظر احساسی هم سنگ نباشه ! سرد نباشه ! توانایی رام کردن آروم کردن و قدرت نوازش کلامی داشته باشه !درک کنه تو هر لحظه چی باید بگه !وقتی عصبی هستی آرومت کنه نه تازه آشفته ترت کنه !اجازه بده تو حریم شخصی اش تو شریک باشی تو را خودش بدونه نه از خودش !!!!! بهت اجازه ی فکر و انتخاب بده ! فقط گوش نباشه !حرفم بزنه !دردو دل کنه !رفیق باشه شفیق باشه !مردی که در کناره تو با تو خودشو کامل بدونه و احساس کنه می تونه با تو یه انسان کامل باشه ! کسی باشه که این اطمینانو به قلبت بده که اگه روزی فهمیدی با یه خانوم ارتباط داره اینقدر از نظر احساسی غنی ات کرده باشه که اصلا فکرت به سمت خیانت نره !حتی اگه خیانت کرده باشه !(خیانت در همه صورت بده !اینجا هدف  اطمینان قلبیه !!!) دروغ نگه ! مطمئن باشی نونش حلاله .زحمت کشه و چشمش پاکه و تو را با همه ی احساس های پاکش اسیر خودش کنه و تو بشی یه آدم پر احساس فقط واسه اون !!!!!! 

اینها همش خوبه ! خوبی های دیگه ایی هم    هست که خوبه داشته باشه !!!! اما از بین همه ی این خوبها اگه آدم باشه واحساس و ایمان  و اخلاق داشته باشه وتنبل نباشه  و همدل و همراه باشه زندگی خوب پیش می ره حتی اگه کلی سختی انتظارتو بکشه !هر دو رود می شیم !نه کوه نه سنگ و همه ی سختی ها را یا رد می کنیم یا حل !!!!!! 

چه رویاهایی دارم من ! 

تو این همه آدم یکی شون هم این طوری نبود !!!!!تا بعد !!!!!! 

 

همه بهم می گن سختگیرم !!!! خودم هم می دونم ! اما.....  

 

باید راحت تر زندگی کنم !!!! شاید اونقدر ها زندگی ارزش نداشته باشه که یه عمر دنباله نیمه ی گمشده ات بگردی ! تازه آیا پیداش کنی ایا نکنی !!!! 

می شه به سرنوشت باد اعتماد کرد؟ 

می شه  ؟ 

 

 

 

 

 

 

 

تولدی دیگر!!!!  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388

 

 

من !!دوباره متولد شدم!!!! 

تولدم مبارک !!! 

------------------------------- 

خستگی ماههای اخیر امروز خودی نشون داد ومنو خواب کرد!!! خیلی چسبید طوری که دلم نمی خواست ازخواب بیداربشم ! 

درد دل امروز با استاد کلی سبکم کرد.  

امتحان امروز هم اونطور که می خواستم نشد اما بد هم نشد ! 

امیدوارم این ترم معدلم ۱۸ به بالا بشه ! امید به خدا 

شکرنامه  چاپ
تاریخ : شنبه 5 دی ماه سال 1388

سلام ! 

و سلام بر حسین ! 

ما مخلص حسین و خدای حسینیم  

 

 

دیشب تا الان اینکه چند بار خدا را از ته ته دلم شکر کردم و چند بار از ته ته ته دلم احساس رضایت داشتم را فقط خدا می دونه ! همون خدایی که مامانم دیشب می گه برو ببین به درگاهش چه کردی که این طوری هواتو داره !همان خدایی که نوشین می گه سادگی و پاکی قلبتو دیده و این طوری و با این شکل کمکت می کنه !‌همان خدایی که من می گم منه رو سیاه همیشه باعث خندش می شم و همیشه داره از عجول بودن من  و بچه بازی ها و غر غرام می خنده ! 

همان خدایی که بزرگه !حکیمه !علیمه و آموزگار !همون که امتحاناش کلی چیز با ارزش یادت می ده کلی بزرگت می کنه ! خدا جونی ! مارجانیکا جونه خوده خودم ازت ممنونم !  

 

پست قبلی را تو پریشونی نوشتم !اما بعدش یهویی دلم اروم شد ! اینقدر اروم که تا همین الان آرامشش باهامه !  

  

نمی دونم امتحان این سری را چه جوری دادم با چه نمره ایی قبول یا مردود شدم فقط می دونم راضیم به رضای خدا و خوشحال به خاطر توکلی که بهش کردم !  

 

مارجانیکا شکرت .این بار از پشت گرفتیم یا پرواز یادم دادی ؟ 

من فکر کنم پرواز یادم دادی ! 

ممنونتم  

شکر 

شکر 

شکر 

شکر 

 

 

پ.ن: پنجشنبه رفتیم مزرعه ! خدا را شکر گروهمون خیلی خوب و همکار های خوبی اند .امیدوارم به نتایج خوبی هم برسیم ! چقدر مشکل و چقدر به ماها نیاز بود !!!!! 

بعد از مزرعه با کلی خستگی و گرسنگی 12 ساعته ،رفتیم دانشگاه !کلی سر یه جا واسه نمونه ها دعوا کردیم .جا تشکر داشتند درسته می خوردندمون !!!!!!!!!!!!!!!!ما ها هم که بچه پرو !!!!!!حقمون را گرفتیم !!!!!!! 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

التماس دعا !


 

انتظار !!!!!!!  چاپ
تاریخ : شنبه 28 آذر ماه سال 1388

شادی به من نیومده ! 

به من احساس داشتن !دوست داشتن نیومده ! 

به من نیومده پایدار باشم آروم باشم و در آرامش زندگی کنم ! 

مارجانیکا ُخدا جونی چرا منو اذیت می کنی !چرا نمی ذاری به حال خودم باشم. 

من که به کسی کاری ندارم ! سرم تو لاک خودمه .واسه خودم تو این همه شلوغی وازدهام دارم زندگی می کنم !چرا آزارم می دی ؟ 

چرا غم رو دلم می ذاری .چرا نمی ذاری تو وضعیت پایداری که حداقل احوالاتش دست خودمه زندگی کنم ! چرا راه به راه و به هر بهونه  یکی را می ذاری سر راه زندگیم تا زندگی ام را مجهول کنه تا منو سر در گم کنه !
می خوای از خودم بیزار بشم ؟ 

به جانه خودم هستم ! 

آزارم نده 

من طاقت ندارم . 

من طاقت همین حدشم ندارم . 

تازه مسته موفقیت های ناچیزم بوده .تازه سر خوش رو ی پای خود ایستادنم بودم تازه مغرور خود اتکایی و بی احساسی و رباط بودنم ُبودم 

چرا آزارم می دی ؟ 

از ظهر تا حالا اینقدر اشک ریختم که چشمام دیگه باز نمی شه .دل داری مامان و نگاه مهربونه بابام هم آرومم نمی کنه .خوبه که اونا هستن .خوبه که تو خدا هستی ! 

خوبه منم هستم تا آزارم بدی 

با من بازی نکن ! 

تو را به هر که می پرستی با من بازی نکن . 

قول می دم این بارم پا بذارم رو خودم .دیگه کاری به کارت ندارم .فقط با من بازی نکن. 

بذار زندگیمو بکنم . 

من برات بازیم .من واست عمیق نیستم .زود گذرم .انتظار امروز .انتظاره تلخی بود .پوچ بود .واسم عذاب بود .دلواپسی .نگرانی .ترس !ترس!ترس!ترس!ترس! 

حق داشتم ازت بترسم . 

۲۰ روزه به زانو در آوردیم اما من قوی تر از این حرفام .نمی ذارم بیش از این آزارم بدی !همین امشب همه چی تمامه !تمام تمام 

چه درست چه اشتباه نمی خوام تو برزخی برم که حتی تصویر روشنی از تو توش نیست چه برسه رابطه ! 

من سادم !احمقم !اما انسانم !آدمم ! 

آخرین کلام !قاضی نمی شم .قضاوتت نمی کنم فقط پیش خدام شکایتت می کنم و ازش می خوام اون قاضی بشه و اگه کوچکترین بازی با من کردی سزاتو بده .اون طور که حقته! این نهایت انصافمه ! می ترسم در موردت اشتباه کنم .چون نمی شناسمت ! واسه همین می سپارمت دسته خدام

از اینجا به بعد هم توکلم به خدا است مثله همیشه مثله اولش اما با این تفاوت که حالم دیگه خوب نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!! 

فقط بدون خنده های ظاهری و ظاهر خندانمم تو ربودی !!!!
دلم بد جور گرفته و پره ! 

دله گیر است ! 

خستمه !حسابی خستمه  

روزی که استاد ازت تعریف کرد یه حسه خوبی نسبت بهت پیدا کردم .وقتی از دفتر هسته شمارتو بهم دادند به خاطر گفته ی استاد که بچه ی خوبی هستی با شماره ی خودم باهات تماس گرفتم !صدای گرم و دلنشینت از پشت گوشی صمیمی بود ! 

فرادش همو دیدیم بدون معرفی شناختمت و برنامه های گروهی را چیدیم . پنجشنبه اش با یه گفتمان ۴ ساعتی کلی صمیمی شدیم و من از خودم زیاد گفتم و تو فقط شنونده بودی گاهی ناصح می شدی و گاهی هم تصدیق می کردی  و گاهی تعریف و تمجید! 

دو روز شبانه روز کار کردیم و من تو اون دو روز ازت خوشم اومد از دقتت از کار کردن و پشتکار و از جدییت و شخصیتت !  

نمایشگاه شروع شد .ما بحث کردیم .تو به حرف اومدی !ناز کردی !ناز کشیدم .اومدی غرفه !حرف زدیم و بعد به نتیجه ی مشترک نرسیدیم .من به خانوادم گفتم و اونها تو را دیدند و با یه نگاه پسندیدند و تو .... 

نمی دونم چی شدی !تصمیمت عوض نشد !گذشتت مجهول موند خودت ناشناخته موندی و یه جمعه ی سرد و تلخ و بی روح واسه من یادگاری گذاشتی !من تمام امروز با این ابرها همراهشون باریدم. !به خاطر احساسی که در من به وجود اومده  به خاطر تو !احساس نکبت باری که ازاحساسه خوشایند  یه دختر به  یه پسر ناشی می شه !و نهایتش ذلته ! 

همین امروز واسه من کافی بود ! 

شنیدن مکرر ترس شادمهر واسم تسکین بود تا همین الان که جمعه تمام شد !یه روز کامل انتظار و امید واهی !!!!!!!!!!!!!!!!!۱ 

نمی دونم چیکار کنم . نمی دونم احساسم را بال و پر بدم یا سرکوبش کنم . 

نمی دونم دوستت داشته باشم یا ازت متنفر بشم! 

بهت نزدیک بشم یا ازت دور !  

اصلا نمی دونم ! 

و این بلا تکلیفی منو دق می ده !
نمی دونم حسه تو به من چیه ؟ 

نمی دونم کی هستی! 

نمی دونم گذشتت چیه !
نمی دونم احساسی که من حس می کنم واقعیه  یا ساخته ی ذهنم اونم به خاطر حرفها و جملاتت !
من هیچی نمی دونم !
ازم خواستی کمکت کنم اما بعد گفتی از غذابی که به خاطره گذشتس لذت می بری اگه از حالت لذت می بری منو می خوای چیکار ؟ 

بهم گفتی بهت وابسته شدم چون می خوام که وابسته بشم ! وابستگیم دسته خودمه !!! و منو تر سوندی  این ترسو انداختی به جونم که نکنه داری بازی می کنی ؟؟؟ 

من هیچی نمی دونم 

من ساده و احمقو فقط خدا می تونه کمکم کنه ! 

خدا جونی مارجانیکا جونم دریابم !محتاجم ! 

یا درست درستش کن . همون طور که به صلاحه و درست یا کمکم کن فراموش کنم بی هیچ  کینه ! و زندگی کنم با ارامش 

محتاج آرامشم !
ممنونتم خداجونی !  

ترس ! ترسم از دسته تو بوده ! واسه ی خواستنه عشقم !  

--------------------------------------------------------------------------------------- 

آدم ها در دو حالت همو ترک می کنن یا احساس کنند کسی دوستشون نداره یا احساس کنند یکی خیلی دوسشون داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

---------------------------------------------------------------------------------------- 

رانندگی امروز ! زیر بارون با برف پاکن رو دور تند و سرعت و آب بازی  حسابی چسبید ! 

فکره پرنده ی منم وا سه خودش پرواز می کرد ! 

آه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سردر گم !  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388

می دونی ؟ 

من خودم هم نمی دونم !
گاهی احساس می کنم خوابم !  

گاهی احساس می کنم تو ی دالانم ! دالانی که بین دو تا زمانه که من تو هر دوش حضور دارم و می فهمم که غیر عادیه اما قابله توضیح و تفصیر هم نیست !
دالانی که نمی شه توش موند چون احساس خفگی بهم دست می ده و فقط می شه دوید تا ازش خلاص شد ! 

گاهی یا بهتره بگم بیشتر وقتها دلم واسه خودم تنگه !ازسر خودخواهیه می دونم اما چه کنم که دلتنه خودمم !  

تازگی ها یه حس بد داره تو ی من ،در درون من جون می گیره و ریشه پیدا می کنه حس بدبینی یه کوچولو هم نهال حسادتم  این وضع واسش پیش اومده !
واسه  سرکوبی نهال حسادت نهایت تلاشم را می کنم .اما حس بدبینی هر روز داره قطور تر می شه هر روز داره بیشتر جون می گیره و ریشه هاشو تو  روح و جوونم می دوونه !
می دونی که همه ی این خصایص و داشتن و همراه بودنشون با من آزارم می ده ! 

دردم می گیره اما چه کنم که تیشه ام سرش کج شده دیگه کاری ازش بر نمی یاد !
 

نیاز دارم یه تغییر اساسی تو زندگیم پیدا بشه !‌کاش زود تر خونه آماده می شد ! این جا تنگی و وسایل در به در و همراه نبودن خیلی چیزها و موکول کردن خیلی کارها به بعد از تمام شدن خونه دیگه خستم کرده و حوصله ام را سر برده !‌  

نیاز خیلی شدید به اتاقم دارم واسه دنج کردن حداقل یه گوشه از این خاک مارجانیکا !‌ 

قبلنها خیلی دور خیلی نزدیک من یه خلوتگاهی داشتم واسه دلتنگی هام واسه با خود بودنم واسه مرور  خود بودنم !‌از وقت از دست دادن خلوتگاه بیشتر واسه خودم دلتنگ می شم !
اون موقع ها فقط چشمام فضول بود و حرف دلمو با نگاش واسه بقیه تفصیر می کرد حالا نه که دیگه خلوتگاهی نیست واسه خود بودنم زبونم هم  راه افتاده و حرفه دلمو  پیشه همه برده ! 

اون روزها یه دوستی داشتم خیلی خوب بود ! (دلم یه دوست همین جوری می خواد .بدون توقع .بدون احساس بد .بدون کلک !اجازه می داد خوب یا بد خودت باشی !‌اگه هم این جوری نبود لا اقل فکر من راجبش این بود !‌اون موقع من شاد تر بودم . بهتر بودم !‌خودم بودم !حرفمو فقط واسه یکی می زدم ! از احساسم حرف می زدم . (بی انصافیه بگم فقط یه دوست این جوری داشتم سه تا بودن کلا من باهاشون اینقدر راحت بودم ! واقعا دوست جونم بودن !) 

اما حالا حرفام طبقه بندی شده مثل دوستام !   

آقا قبول نیست !‌من این طوری بودن را اصلا دوست ندارم !
اما خب شرایط اینطور می طلبه !
همه سرشون به لاکه خودشونه !
دایی خانم که سرشون شلوغ شده و بعله !‌از اون خبرها ! آخی عزیزم !‌بعله !‌ما دیگه دایی خانم واسه خودمون تنها نداریم ! 

رفیق و مفیق هم تا دلتون بخواد داریم کلی هم باهم خوش می گذرونیم  و به تفریح می پردازیم اما خوب رفیقم ! رفیقه دیگه !‌زندگی داره !‌شوهر و دوست پسر و دغدقه داره دیگه !(عزیزم یه دوستام تازگی ها عقد کرده!‌خیلی خوشمان شد .کلی ذوق کردیم ! یکی شون هم خاستگار واسش اومده توپ !‌عالی ! اگه خانواده ها اوکی بشن  ! یه عقد افتادیم انشا الله !‌) 

سن ها داره می ره بالا و هر روز باید منتظر خبر خوشحالی بود !!!! 

یه رفقا به من میگه تو توقعت از زندگی بالاست !  نمی دونم ! تحصلات عالیه (حداقل فوق و یه کار درست و در مون یا حداقل زرنگی و فعال بودن و یه خانواده ی فوق العاده روشنفکر و ایده آل یه قیافه ی معمولی در حد نرمال و قد از ۱۸۰ بالاتر ( نمی خوام کوتاه تر از دایی و داداشی و بابا باشه !حتی بلند تر باشه بهتر تره ! ‌)و دارای صدا ی خوش (نه واسه آواز خوندنا !‌بدونه  لهجه و خش و گرفتگی !‌یه صدا که حرف که می زنه به دل بشینه !‌آدم هی دلش واسه صداش تنگ شه !‌این طوری دوست دارم !‌)اخلاق خوب و شوخ و خوش بر خورد و اجتماعی و یه ریزه هم شیطون ! با منطق در حد تیم ملی و حرف آدم بفهمه و تعصب کور  نداشته باشه و خصیص نباشه و بد دل نباشه و من و ایده هام و کارهام واسش مهم باشه و  همراه باشه و  اهل سفر باشه و با حال باشه یه سری خصوصیات خوب دیگه که حالشو ندارم بنویسم  و  خوب باشه در کل دیگه ! اینها توقع زیاده ؟؟؟؟؟؟؟ 

دیگه واسه یه زندگی معمولی این خیلی  کمه به نظرم ! 

تازه واسه خودم هم یه حداقل هایی دارم  که باید حتما بهش برسم مثلا یه کار پر در آمد و فوق و ...... 

 

واسه همین چیزها به من می گه پر توقع تازه می گه همه ما اگه تا لیسانس ازدواج کنیم تو تا دکتری همین طور مجردی !(منم بهش گفتم چه بهتر !‌هر چند ازدواج خوبه ! اما خوبش خوبه !!! اگه قراره ازدواج خوب نکنی ! بهتره اصلا ازدواج نکنی !‌نه ؟)  

به خاطر همین هشدار ها من دو تا برنامه ی ده ساله  واسه خودم ریختم ! 

یکی اگه فرد مورد پسند ما را مارجانیکا سفارشی واسمون از آسمون بفرسته !‌ 

یکی اگه تا همیشه مجرد باقی بمانیم 

هر دو تا برنامه را هم دوست دارم !چون هر کدوم یه ویژگی هایی دارن که اون دیگری نداره !  

فعلا غم و غش من  کار و پوله اما مگه بقیه اینو می فهمن ! 

همون رفیقه حکیمم فش فانتیزی زیاد بارم می کنه !‌اما گوش من بدهکارش نیست !
به قوله خودش گوری که ما سرش گریه می کنیم مرده توش نیست !!!!     

بی خیال این حرفها فعلا تا بعد

کلاس صخره نوردی را هم از این ماه نمی رم چون به مچ   آسیب دیدم خیلی فشار می یاد و کلی ازارم می ده !‌واسه همین فعلا تعطیل تا یکم بهتر بشه !
مسابقات آماتوری تیر و کمان دانشگاه هم کلی باحال بود !‌چقدر داور و مربی منو تشویق کردن !‌نصفه  کله امتیازها واسه کسی که تا امروز حتی تیر و کمان از نزدیک ندیده بود  خیلی عالی بود و چقدر تشویق کرد که برم ابشار پیشش کلاس و تاکید کرد ۲ ماهه می ری مسابقات !  

نا گفته نمونه وسوسه هم شدم برم اما الان اصلا وقت نمی کنم ! 

ترم دیگه هم تصمیم دارم  مرخصی بگیرم کلاس زبانم را یه ترم عوض کنم و برم یه جا دیگه که اگه اونجا بهتر بود برم دیگه همونجا !!!!  

واسه فوقم نمی دونم رشته خودم شرکت کنم یا تغییر رشته بدم برم محیط زیست یا خاک و پی  یا آب !‌هنوز سر در گمم رشته خودمو خیلی دوست دارم اما اون سه رشته ی دیگه موقعیت کاریش بهتره ! باید زود تصمیم بگیرم !‌اما سخته !خیلی سخته ! 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------  

آقا !‌من سر درگمم !‌از حرفام هم معلومه !‌من می دونم چی می خوام نمی دونم چه جوری بهش برسم ! 

من دارم از این کشور از این مردم از این وطن زده می شم !
قبلا فکر رفتن آزارم می داد !اما الان فکرم داره به سمتش می ره ! راهنمایی استادمون بیشتر وسوسه ام می کنه که حداقل واسش تلاش کنم !‌ اما می ترسم !من از غربت و نگاه بیگانه می ترسم ! واسه همین ترسم هست که اولویتم موندنه !‌ 

من نمی خوام برم مگر اینکه مجبور بشم و دیگه چاره ایی جز رفتن برام نمونه ! 

 

من واقعا نیاز دارم با یه سری آدم یه رنگ و یه رو و پاک و خیر و کار درست رو به رو بشم از بس آدم بد دیدم از بس آدم دو رو دیدم واسه همین بد بین شدم ! واقعا نیاز دارم !
آیا کسی هست ؟ 

هر کی خوبه و یه رو دستش به هیچ جا بند نیست !‌هر کی هم دستش بنده رو سیاهه ! 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

داشتم دنباله یه کتاب می گشتم دو سه تا کتاب دیگه پیدا کردم که خیلی  ازشون درس گرفتم ! 

هم از خوده کتابها هم از کسانی که بهم هدیشون کرده بودند !
با اینکه با اون افراد دیگه  رابطه ندارم و نمی دونم در چه حالند و با اخم و دعوا رابطمون بهم خورد (سر یه سو ء تفاهم مسخره و شاید بشه گفت به جا !)اما کلی یادشون کردم از اینکه یه زمانی تو زندگی من حضور داشتن و الان این کتاب ها و خودشون جزیی از زندگی من شدن و باعث شدن من عاقل تر و پخته تر عمل کنم !
تازه کیتی دختر آتیش پاره را هم یهو یافتم کلی خندیدم !!!! عجب دختریه ! با اون آرزو ها ی جالب و کودکانه و درسهای عمیقش !‌شانسی و بدون هیچ فکری کتابو انتخاب کردم واسه خنده و یادگاری اما بعدش فهمیدم انتخاب به جایی بوده !‌ 

ممنونه مارجانیکام ! هر لحظه و همیشه ! 

و ممنونه همه ی کسانی که اومدن تو زندگی من !‌نقشه خودشونو بازی کردن و بهم درس دادن و یه یادگاری و یه خاطره واسم گذاشتن و رفتن !‌خاطره هایی که همش شیرینو یاد آوری و مرورش واسه من خوشحال کننده است ! حتی لحظه های تلخش !‌چون الان دارم نتیجه شو می بینم و از این نظر خوشحالم !‌خیلی خوشحال !
 

و ممنونه لحظه های زندگیم که فرصت تجربه ی این همه اتفاقو بهم دادن .

و در آخر ممنونه خودم که اینها همه یادش مونده و منصفه و می تونه عادلانه قضاوت کنه و کیف می کنه از لحظه لحظه ها ی موفقیت و شکست زندگیش !  

می دونه هر روز می شه یه شکست را جبران و یه پیروزی و موفقیت را تکرار کرد !‌  

 

من پویایی و حرکت به جلو خودم را دوست دارم ! من خودمو خیلی زیاد دوست دارم و کسایی که کمک می کنن این خوده من بهتر بشه را هم دوست دارم !  

ممنون دار و مدیون همشون هم هستم    

 

 


تیتر غمگین !  چاپ
تاریخ : دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388

من امروز غمگینم !  

 

به قول دوستم اون روزی که شانس قسمت می کردن ما آبکش دستمون بوده !!!!!!!!!!!!!!!!! 

من شاید غمگین بشم اما نا امید نمی شم !‌ 

من که بی خیال همه چی شدم .بی خیاله خیلی دل خواسته هام شدم ! 

بازم بی خیال می شم !
اصلا می زنم خودم را به بی خیالی !شوخی و مسخره بازی !  

ما چاکریم مارجانیکا جونی  

فقط با ما بازی نکن ! همین    

پ.ن : امروز خیلی ها دلشون واسم سوخت ! دله مارجانیکا را نمی دونم !‌ 

امروز خیلی ها دل داریم دادن مارجانیکا هم داشت نگاه می کرد نگاهشو حس می کردم حتی لبخند از روی مهربونیشو !‌امروز کلی هم خندیدیم واسه اینکه من غمگین نباشم اما خب منه غمگین خنده و ناهار با رفقا و پارک و فیزیک خاک شادم نمی کنه . 

من غمگین گریه هام  هم آرومم نمی کنه ! 

امروز خودم تیتر غمگین یه ترحیم نامه بودم !!!!!!!
 

مطمئنا فردا روزه بهتریه ! 

 

به امید فرداهای بهتر !!!! 

 

پ.ن ۲: نیازمند یه پست نوشتن اساسی هستم ! کاش فرصتش پیش بیاد !  

دنیای کوچکتر از خونه !!!!!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 14 مهر ماه سال 1388

یه شعر ناب یه شعر قشنگ ! یه شعری که به حال و روزه این روزهام بخوره  

چرا نیست ؟ 

چرا به دستم نمی رسه ! 

یاده یه روزایی بخیر که واسه همه حال و روزم شعر و آهنگ داشتم ! 

یاده  رضا صادقی و اون آهنگی که فقط با گیتار خونده بخیر ! 

یکی اومد که دوست داشتن می فهمید منو از این منه مرده جدا کرد ! 

یادش بخیر !!!!   

یاده قمیشی و شعرهای پر خاطره اش که از دوران راهنمایی تا الان واسم کلی خاطره ساز بوده و آهنگ حال و روزم بوده بخیر !!! 

روی سکوی کناره پنجره همه شب جای منه ! چند ورق کاغذ ، یک دونه ورق همیشه یاره منه ! 

کاغذای خط خطی از کناره در باز پنجره می پرند توی کوچه ! سر حال از این که آزاد شدند ! نمی دونند که اسیر دل سنگ باد شدند ! دیگه بیداری شب عادتمه !!!!! همدم سکوت و تنهایی من !تیک تیکه ساعتمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تیک تیک ساعتمه !!!!!!!  

با ملاقات معین اشک ریختم و زانو به بقل جاری شدم ! به ملاقات آمدم ببین که سر سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری 

با مریم جلالی  افسردگی هام شکل عارفانه می گرفت  

من دلم را در هجوم آرزو گم کرده ام ! گریه را در کوچه پس کوچه های گلو گم کرده ام ! 

کرده ام بر خود حرام این یک دو روزه عمر را !!!!‌گریه را در کوچه پس کوچه های گلو گم کردم !!!!!!

با زیبا شیرازی هم یه زمونی جون گرفتم و خوندم : 

روزی تو ز من گر جدا بشوی ! با غیره دلم آشنا بشوی !!! بی وفایی ! 

یا همصدا باهاش : 

در کنار من بمان ور نه تو را تهمت زنم محرم اسرار دلم با راز من بگریخته !‌محرم اسرار دلم با رازه من بگریخته !  

آخرشم با همین زیبا شیرازی تموم شدم و هنوز که هنوزه همدم من و حال و روزه مجهولم همین شعر زیبا شیرازیه  : 

کم کمک وقت خداحافظی ما رسیده !‌هوای تازه ی تنهایی از راه رسیده طعمه یک بوسه ی پنهونی به لبهام رسیده !‌بغلم کن آخرین بار وقت رفتن رسیده !  .....

رو درختی که رو ساقه اش اسم ما کنده شده یه وری تکیه زدم گفتم دلم خسته شده ! دل من تنگه من و شب های  تنهایی شده  هوای تازه می خواد نفس تو سینه تنگ شده !!!! 

من دیگه اون آدم احساسی و رویایی قدیم نیستم !‌هنوز تو رویام هنوز احساسیم اما در مورد جنبه های دیگه ی زندگی ! 

 می دونی ؟  

من این روزها دنباله یه طرحم !‌یه طرح پول ساز ! همه ی فکر و ذکرم شده کار و پول ! 

کار واسه مردم و زیر دست بودن فایده نداره ! تا همین جا هر چی که قراره یاد بگیرم یاد گرفتم !  

می خوام یه طرح ، یه کار واسه خودم شروع کنم . می خوام هر کاری تو این دو سال می کنم یه مقدمه ایی باشه واسه تاسیس شرکت ! واسه همین خیلی فکرم مشغوله ! خیلی دنبالشم و خیلی این در و اون در می زنم ! شاید باورت نشه که این چند وقته تمام کوچه پس کوچه های شهر  و اطراف شهر را رفتم .هر جا که روزنه ی امیدی بوده ! هر جا که می شد اطلاعات جمع کرد !!!با آدمهای زیادی بر خورد کردم و هم کلام شدم و این واسم تجربه شده! هیچ کس تو کار رو راست نیست و همه روباهند !می شه گفت گرگی با فطرت روباهی در لباس بره اند !!!!! اما همین آدمها وسط حرفاشون و پای درد و دلشون که بشنینی و دقت کنی ناخواسته راهنمایی ات می کنن و همین واسم روزنه ی امیده !!!! 

تو کار و فعالیت تجاری و پول در آوردن بی زبونی و مظلومی برابر له شدن زیر پای هر کس  و نا کس و بیگاری !!!!!
واسه همین اولین درسم پررویی با برخورد جدی و درسته !باید برای کارت ارزش قائل  باشی و قدر خودتو بدونی !و الا هیچ کس کاه بارت نمی کنه حتی اگه نامبر وان باشی ! 

 

چند روز پیش تو جمع دوستان گفتم که چرا یه کار درست وحسابی نیست و پیشنهاد کردم همه با هم فکر کنیم و یه طرح نو جدید و پول ساز راه بندازیم همشون یه جوری منو نگاه می کردند که انگار گفتم از قله قاف بپرید پایین !!! بعد م یکی شون با بی تفاوتی تمام یه گاز به ساندویجش زد و گفت : خره ! یه شوهر پولدار همه این مشکلات و فکراتو حل می کنه !به جا این فکرا به یه خاستگار پولدار جواب بله بده !و برو یاد بگیر چجوری پسره را رام کنی !دیگه همه چی حله !!!! 

بقیه هم تایید کردن !!!!! 

بعد این حرفشون  فهمیدم وقعا دنیای من با اینا متفاوته ! هرچند ایده ی خوبی بود اما من شوهرم هم پولدار باشه دست از این فکرا بر نمی دارم تا وقتی که به یه کار پول ساز برسم !!!!!  

 تازه وای به حاله من که به خاطر پول ازدواج کنم و هدفم از زندگی این قدر پست باشه !   

 

 

اینم از زندگیه ما ! 

 

تنها فیلم هایی که می بینم لطفا دور نزنید و دلنوازانه  !حالم از این مهتاب تو دلنوازان  بهم می خوره !حالم از مظلوم نمایی اش و اینکه هر حرفی را اون طور که دل خواسته ی خودشه باز گو می کنه بهم می خوره !واه واه واه ! نفرت انگیزه ! 


وقتی که دلتنگ میشمو و همدم تنهایی می شم !داغه دلم تازه می شه ! وسوسه های بودنم با تو هم اندازه می شه !  

قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم ! 

با کی دارم حرف می زنم ؟نمی دونم !‌نمی دونم !
این روزا دنیا واسه من !‌از خونمون کوچیکتره !!!!!!!!!!!!!!!!  

--------------------------------------------------------------------------------------------- 

پ.ن: از این هفته شروع کردم هفته ایی یه بار شیرینی یا کیک بپزم و هفته ایی یه بار هم غذا بپزم !!!!! 

قبلا تابسوتانها پراکنده  کیک  می پختم خیلی خوب میشد اما اینبار اولین تجربه پخت شیرینی ! یه سینی اش جزقاله شد !!!!!! 

چرا بعضیا .....؟  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 2 مهر ماه سال 1388

سلام !
خوبید؟ 

سال تحصیلی جدید مبارک ! 

وای چقدر این نی نی کلاس اولی ها ناز نازیند ! آدم دلش غش می ره واسشون 

 احوالاته ما هم بدک نیست !
هر روز تغییرات زندگی ام اساسی تر می شه و رنگ جدی تری به خودش می گیره  .این هم منو مست می کنه و هم می ترسونه از آینده ایی که کسی ندیده ! 

یه روز دوست عزیزم ژاندارک منو به یه بازی دعوت کرد که به علت مشغله ی زیاد نشد اون روز انجام بدم و حالا تو این پست انجامش می دم !
من تو زندگی ام یاد گرفتم واسه هر چی که دوست دارم تلاش کنم اما در کنارش بیشتر سعی کنم چیزهایی که دارم  و به دست می یارم را دوست داشته باشم  چون عمر اونقدری نیست که بشه به همه خواسته ها رسید و باید از لحظه لحظه اش لذت برد !
من این روزها دغدغه هام زیاد تر شده .کارم بیشتر شده ! تفریحم بیشتر شده ! خستگی هام بیشتر شده ذوقم بیشتر شده  اما جالبه خوابم کمتر شده !!!!!!!!!!!!  

 

بالاخره موفق شدم یه گلخونه کوچیک و نقلی راه بندازم (البته با دو سه تا بچه ها و هر کی محصوله خودشو می کاره اما به هم کمک می کنیم )  و دو روزه بذرهام جوونه زده و کلی خوشحالم کردند .ان شاالله اگه مارجانیکا کمک کنه واسه عید آماده ی فروش می شه !  

 

این ترم هم بالاخره تکواندو و سنگنوردی هم ثبت نام کردم و از امروز هم رفتم !(خیلی خسته شدم اما لذت داره خیلی !) 
این ترم می خواستم ۲۱ واحد بگیرم اما به خاطره کار و گلخونه و ورزش و کلاس زبان به همون ۱۹ واحد قناعت کردم .تازه  کلا ۴۴ واحد دیگه دارم که دانشگاه یه جوری درسها را برنامه ریزی کرده که هر کاری کنی ۸ ترمه بشی ! یعنی بالا برم و پایین بیام ۳ ترم دیگه مهمون این دانشگام !  (این همه واحد زیاد گرفتم که ۷ ترمه درسم تموم بشه حالا این ترمهای آخری این طوری شده ! هرچند واسه کارم بهتر شده اما خوب ۷ ترمه خیلی بهتر بود !)  

 

این روزها چون خیلی از خونه بیرونم و به خاطر کارهایی که می کنم با همه نوع قشری سر و کار دارم کلی اتفاق جالب و حرف های شنیدنی می شنوم که خیلی دوست دارم تو وبلاگ یا حداقل تو دفتر خاطراتم بنویسم اما وقت نمی کنم !
نحوه ی برخوردها !‌حرفهایی که بین مردم رد و بدل می شه ! داستانهایی که تعریف می کنند و عبرتها یی که تذکر می دند همه اش تجربه است !من از این که بین مردم و باهاشون سر و کله بزنیم تازگی ها هی همچین داره خوشم می یاد اما هنوز تنهایی و یه جا دنج و گفتمان دو نفره اونم با یه آدم منطقی و عاقل  راجبه مسائل مهم و سوال بر انگیز   ذهنم بیشتر واسم لذت بخشه ! اما شنیدن درد و دل مردم کوچه بازار و آدم های پولدار ! فقیر ! استاد ! تحصیلات عالیه !‌فروشنده دیپلم ! مسئوله ثبت نام ! مهندس ! دکتر !مدیر شرکت !کشاورز ! گلخونه دار ! ‌بی کار !جوون و پیر ! بچه ! سالمندان خونه سالمندان  !آدم بالا شهری ! آدم پایین شهری ! شهری ! دهاتی ! را وقتی کنار هم بذاری خودش می شه یه کتاب درس زندگی ! 

من شاید همون لحظه فقط شنونده باشم و به حرفهای کسی فکر نکنم اما وقتایی که خودمم یا دارم قدم می زنم مو به مو گفتمانام را با افراد مختلف مرور می کنم و نکته هاشو به یاد می سپرم !  

وقتایی هم که ماشین نمی برم ترجیح می دم با اتوبوس برم چون  اتوبوس ها خودش یه کلاس درس پویا است تازه کلی هم اتفاقات خنده دار توش می افته و  کلی می خندی ! (مواقعی که اتوبوس شلوغه خودش یه تمرینه مقاومت و استقامت نسبت به جاهای تنگ و خفه و محصور با گرمای غیر قابل تحمل و فشارهای جانبی و گاها بوهای ناخوشایند عرق !(اه ! حالم بد شد !!!!!) 

فکر کنم برا تجسم فشار قبرم بشه از اتوبوس شلوغ استفاده کرد؟!!!!!  

 

راستیا ! بعضی از آدم ها چرا اینقدر احمقند ! چرا فکر می کنند بقیه هم مثل خودشونند؟ چرا یکم فکر نمی کنند اگه منی که جلوشون ایستادم و به دروغ و جفنگیاتشون  به ظاهر گوش می دم دارم فکر می کنم اونم با تعجب تمام که این یارو پیشه خودش چی فکر کرده !!!!!!!!!!!!!!!! 

من تازه همیشه تعجب ام بیشتر از اونه که چرا وقتی بی تفاوتی و قیافه ی یه حالی شده منو می بینند به جا اینکه خجالت بکشند دفعه ی بعد دروغ ها و جفنگیاتشون شاخ دار تر می شه !  

یه دوستام می گفت خوب باید به روشون بیاری و الا نمی فهمند که تو فهمیدی ! 

کلی خندیدیم ! 

مثلا این گفتمان را گوش کنید که من مثلا داشتم به دوستام حماقت این آدم ها را ثابت می کردم و این بار فقط مترسک نبودم و یه دو سه جایی حرف زدم تا بعدش بیشتر بخندیم ! 

 

احمق : مزاحمتون شدم واسه شرکت !بالاخره پروژه گرفتیم !‌ 

من: ا؟ به سلامتی !الان اومدین بریم واسه شروع؟ 

احمق : نه !!!!!!! الان که نه ! مدیر پروژه همین دو ساعت پیش رفت کربلا !!!! وقتی برگشت طرح شروع می شه ! 

من:خوب همون موقع می گفتین می اومدم دیگه نیاز نبود دیگه زحمت بدین خودتون را بیایند اینجا !!! 

احمق : می دونین چیه ؟ این پروژه  و دوتا پروژه دیگه محرمانه و ملیه ! اومدم که بگم به کسی نگین رو چه پروژه هایی قراره کار کنیم ! 

من: خوب من که الانم نمی دونم رو چه پروژه هایی می خواین کار کنید !!!!!! پس مشکلی نبوده ! 

احمق:یه چیز دیگه هم بود ! من تو شرکت گفتم شما هم عضو مجمع نخبگان هستین ؟ 

من : ببخشید ؟من که نیستم !!! واسه چی اینو گفتین ؟ 

احمق :آخه نه من خودم عضو اون مجمع ام !  می خواستن بدونن شما را از کجا می شناسم گفتم از اونجا !!!! 

من: خوب راستشو می گفتین ! از دانشگاه که بهتر بود !!!!! 

احمق : نه چون من عضو مجمع نخبگانم !!!!!!! 

من ! شما دانشجو دانشگاه ما نیستین ؟ 

احمق !‌نه آخه مجمع  نخبگانم هستم !!!
من : نگاه حکیمانه ! 

احمق : نگاه مغرورانه 

من:فقط نگاه ! بعد از کلی نگاه ! خوب اگه کارتون تموم شد من کار دارم ! خدانگهدار 

احمق:کارم تموم شد فقط یادتون نره که من عضو مجمع نخبگانم ! 

من: ار ار ار ار ار! باشه !‌جونه عمت !  

بعد با دوستم کلی خندیدیم ! 

طرح محرمانه ملی ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۶ ماهه هر روز می خواد کارو شروع کنه ! هر روزم یه پروژه ملی تو دست داره اما نمی دونم پس کو این کار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه کار معمولی هم شروع نمی کنه چه برسه طرح ملی !!!!!!

بعدم یکی نیست بگه توکه همه درساتو با ۱۰ ۱۲ دیگه خیلی شاهکار کنی با ۱۴ پاس می شی !چه جوری عضو مجمع نخبگان هستی ؟تا جایی هم که ما خبر داریم هیچ کاره خاص و فوق العاده ایی هم تا حالا انجام ندادی !و الا تو بوق و کرنا کرده بودی ! 

فکرکرده ما از پشت کوه اومدیم !!!!!!!!!(یکم هم می خواد کم نیاره و خودشو واسه ما ببره بالا !!!!‌نمی دونه ما این مو ها را تو آسیاب سفید نکردیم . کلی همه جا در رفت و آمدیم و به قوله دوستم از هر سوراخ موشی سر در می یاریم !!!!!)  (شایدم یه نامه واسش اومده جوگیر شده فکرکرده عضوه اون جا است !!!!!!!)  

---------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

   1      2      3      4      5      6    >>